واپســین بعد از ظــهر پاییزی بود و ســفری علــمی تدارک دیده شـده برای
بازدید از سد کرج اینک او را بدینــجا رسانده بود .
سد بزرگ و کوچک و توربینها و ........... تاج سد را رویت نموده و حتی نکاتی
چند پیرامــون گنجایش و دریچه های اصــلی و فرعی و گـل و لای رســوبات
بستر و ........عمر مفیدش دریافته بود .
در کنار رودخانه نشسته بود و محو تماشــای غلیان آبی زلال بود که سـعی
داشت با سرعتی هرچه بیشتر جریان داشته باشد و با قدرتی هرچه افزون
تر به هر چه بر میخورد با خود بحرکت در آورد .
غوطـــه ور عالـــم خیــــال خود بود و غــرق رویاهایش . گویی درون یکی از
حبابهای روی سطــــح آب قرار گرفــــته و با جــوش و خروش رود هر دم به
کنجی از خیالش کشانده میشود .
ناگــاه صدایی نا آشنا حباب خیالش را ترکاند و او از درون پرت شد به بیـرون
ــ آهای با توام آقا پســـــــر چرا جوابمو نمیدی ؟
نوایی زمخـت اما دلنشین . به سان صدای پسرکی گرفتــار بلــوغ و سرمای
شدید نوش جان کرده .
اطراف را نگاهی انداخت . اما کسی را نیافت . جمع همکلاسان همسفر را
کـمی بالاتر در زیر درختان حاشیه جاده یافـت . پس کســی نبــود که بتـواند
صدا را بدو منسوب بداند .
باز آن صدا خطابش کرد :
ــ منم . اینجا . وسط آب رو نیـــگا کن .
متوجه تخته سنگ بزرگی شد که میـان جریان آب قـرار گرفتـــه بود . باورش
نمیشد . با بهت و حیرت جواب داد : حالا از کجا فهمیدی من پسرم ؟
ــ عجب حرفی میزنی ها !!! خب معلومه دیگه .
جواب داد :از کجا مطمئنی که معلومه ؟
ــ مگه فرقی هـم میکنه ؟ مهــم اینـه که زنده ای و فرصت زندگی به سبک
یک انسان رو داری . امکانات و اختیاراتی داری که خیلی از موجودات دیگه از
داشتنشون محرومند . سعــی کن این موقعیت ها رو مفــت از دست ندی .
اینقــدر که تو شاکی تشریف داری اگه بجای من بودی چکار میکردی ؟ اون
بالا رو نگاه کن . اون قلـــه سر به فلک کشیده رو میبینی ؟ منــم یک روزی
تو دامنه اون بودم . آخه اون بابا بزرگـــمه . خیلی سال پیش اون وقتـــها که
تو هنـوز بدنیا نیومده بودی جدمون زمین یک ســـرفه ای کرد و یک تکـــونی
خورد و من از اون بالا افتادم اینجـــا . حالا خیلـــی ساله که من تک و تنهـــا
وسط این رودخونه جا خوش کردم . یک موقع هایی اینقدر سطــــح آبش رو
بالا میبره که میمــــونم زیر آب . همــش در تلاشـــه که منو از جا بکنه و با
خودش ببره . اینقدر این طرف و اون طرف بکوبه تا تکه تکه بشـم و جزیی از
خرده سنگهای کف رودخونه به حساب بیام . اما من از جام تکون نمیخورم
و همینجا میمونم و ثابت میکنم که :
خواستن توانستن است