خانم پاییزه با اذن حق چتر خود را بر ارض گسترده بود و با تماشای درختان
بی برگ و بر و عور و زمین زرین پوش لذت میبرد .
حتی از اینکه میدید آقا باده را به تلاطم در آورده و چنان لبریز انرژی مثبت اش
کرده که سکون و آرامش اقیانوس ها را سلب میکند احساس شعف و قدرت
میکرد و این همه را مدیون حضرت دوست .
سوسن در گوشه ای از این دنیای پهناور بر روی پلکانی آجرچین آرام و
ساکت نشسته بود و با آنکه باد خزان هر آن از سویی بر او می تاخت و
با بحرکت درآوردن تنومند ترین درختان حیاط را جولانگاه نمایش قدرت خود
ساخته بود محو تماشای تک برگ رنگ و رو باخته ای آویزان بر برهنه
شاخه ای بود که یکه و تنها با حریفی قدر که سعی در جدا کردنش را
داشت دست و پنجه نرم میکرد .
ستیزی نا برابر .
او خود را تبلوری از آن برگ می پنداشت و رفتار محیط را بسان باد .
به یاد می آورد که اطرافیانش از اینکه مداوا های چند ساله موثر بوده و
حرکات و سکناتش رنگ و بویی اناث گونه ندارد چقدر راضی اند و مرتب
زمزمه میکنند : شکر خدا ادا و اطفارش چقدر خوب شده !!!!!!!!
و باز بیاد می آورد که از تاثیر معالجات شیمیایی طولانی مدت بر روی روند
رشد قسمتهایی از جسمش چقدر رضایتمند و چه با غرور میگویند :
الحمد ا.... فرم بدنش هم کاملن پسرونه شده !!!!!!!!
اما همه اینها مانند دیگران برایش رضایتبخش نمی نمود بلکه مکدرات
خاطرش را هم فراهم میساخت و همین احساسات متضاد دیواری آهنین
برایش تدارک میدید به نام تنهـــــــــــــــــــــــــــــــــــایی .
آنها با او چه کرده بودند ؟
مگر آدمی فقط جسم است و بس ؟
اگر اینگونه جسم اش برایشان مهم مینماید پس سهم روانش چه ؟
چرا آنها درک نمی کنند حتی نامی که خطابش میکنند خوشایندش
نیست و فقط از لحن صوتشان متوجه میشود که کسی را با او کاریست .
پس این دیوار آهنین واقعیتی است و این حق اوست که با تمام وجودش
آن را حس کند و بپذیرد که : تنهـــــــــــــــــــــاست .
ناگهان بیاد آن برگ افتاد . نگاهش را بسویش چرخاند . ولی او را نیافت .
دقت کرد . باز هم بیشتر . اما او نبود .
بله دست تقدیر آن نازنین را از شاخه جدا کرده بود و او نیز پذیرفته بود
سرنوشتش را .
باز به دنیای درونش برگشت . آیا سرنوشت همه تنهایان چنین است ؟
بادی دگر وزید و دورش پیچید و در حالیکه تنش را قلقلک میداد حس کرد
سردش شده . مورمورش میشد . خودش را جمع و جور میکرد که قطره
بارانی بر گونه اش غلطید .
همچون تک قطره ای که بر سطح آرام و ساکن آب چکیده میشود و حلقه
هایی دوار بر گردش .
کمی دقت کرد . دید آن حلقه ها که هر لحظه فراخ تر میشوند و دورتر
آوایی سرداده اند و آن اینکه :
قوی باش که ضعیفان پایمالند و قویان پایدار .