تبليغاتX
سوسن -
افکار یک تنها

خانم پاییزه با اذن حق چتر خود را بر ارض گسترده بود و با تماشای درختان

بی برگ و بر و عور و زمین زرین پوش لذت میبرد .

حتی از اینکه میدید آقا باده را به تلاطم در آورده و چنان لبریز انرژی مثبت اش

کرده که سکون و آرامش اقیانوس ها را سلب میکند احساس شعف و قدرت

میکرد و این همه را مدیون حضرت دوست .

سوسن در گوشه ای از این دنیای پهناور بر روی پلکانی آجرچین آرام و

ساکت نشسته بود و با آنکه باد خزان هر آن از سویی بر او می تاخت و

با بحرکت درآوردن تنومند ترین درختان حیاط را جولانگاه نمایش قدرت خود

ساخته بود محو تماشای تک برگ رنگ و رو باخته ای آویزان بر برهنه

شاخه ای بود که یکه و تنها با حریفی قدر که سعی در جدا کردنش را

داشت دست و پنجه نرم میکرد .

ستیزی نا برابر .

او خود را تبلوری از آن برگ می پنداشت و رفتار محیط را بسان باد .

به یاد می آورد که اطرافیانش از اینکه مداوا های چند ساله موثر بوده و

حرکات و سکناتش رنگ و بویی اناث گونه ندارد چقدر راضی اند و مرتب

زمزمه میکنند : شکر خدا ادا و اطفارش چقدر خوب شده !!!!!!!!

و باز بیاد می آورد که از تاثیر معالجات شیمیایی طولانی مدت بر روی روند

رشد قسمتهایی از جسمش چقدر رضایتمند و چه با غرور میگویند :

الحمد ا.... فرم بدنش هم کاملن پسرونه شده !!!!!!!!

اما همه اینها مانند دیگران برایش رضایتبخش نمی نمود بلکه مکدرات

خاطرش را هم فراهم میساخت و همین احساسات متضاد دیواری آهنین

برایش تدارک میدید به نام تنهـــــــــــــــــــــــــــــــــــایی .

آنها با او چه کرده بودند ؟

مگر آدمی فقط جسم است و بس ؟

اگر اینگونه جسم اش برایشان مهم مینماید پس سهم روانش چه ؟

چرا آنها درک نمی کنند حتی نامی که خطابش میکنند خوشایندش

نیست و فقط از لحن صوتشان متوجه میشود که کسی را با او کاریست .

پس این دیوار آهنین واقعیتی است و این حق اوست که با تمام وجودش

آن را حس کند و بپذیرد که : تنهـــــــــــــــــــــاست .

ناگهان بیاد آن برگ افتاد . نگاهش را بسویش چرخاند . ولی او را نیافت .

دقت کرد . باز هم بیشتر . اما او نبود .

بله دست تقدیر آن نازنین را از شاخه جدا کرده بود و او نیز پذیرفته بود

سرنوشتش را .

باز به دنیای درونش برگشت . آیا سرنوشت همه تنهایان چنین است ؟

بادی دگر وزید و دورش پیچید و در حالیکه تنش را قلقلک میداد حس کرد

سردش شده . مورمورش میشد . خودش را جمع و جور میکرد که قطره

بارانی بر گونه اش غلطید .

همچون تک قطره ای که بر سطح آرام و ساکن آب چکیده میشود و حلقه

هایی دوار بر گردش .

کمی دقت کرد . دید آن حلقه ها که هر لحظه فراخ تر میشوند و دورتر

آوایی سرداده اند و آن اینکه :

قوی باش که ضعیفان پایمالند و قویان پایدار .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت   توسط سوسن  |