تبليغاتX
سوسن -
افکار یک تنها
   آدم یه روز دنیا میاد 

   یه روزم از دنیا میره

   کسی که عاشق نباشه

    تنــها میاد تنــها میره

این صدای رادیو تک موج آیوا بود که در دست چروک خورده پیر مردی

جا خوش کرده بود و با بضاعت کم تکنولوژیکش اما با سماجت فراوان طرب

افشانی میکرد و بقولی ترانه ای کوچه بازاری را در شعاعی چند متری

پخش میکرد .

اما پیر مرد که بر روی نیمکتی نشسته بود اصلن حواسش به این الحان

نبود وفقط صدای شر شر و لوپ لوپ آب فواره ها را می شنید که با سرعت

هرچه تمامتر بالا میرفتند و با شتابی افزون تر پایین می آمدند .

پیر مرد با آنها همذات پنداری میکرد . چرا که بسان همان قطرات خود را در

روز های واپسینی میدید که وقتی به پایین میرسند به مجموعه

آبهای استخر ملحق شده ودیگر آن قطره نمی نمایند .

او نیز می اندیشید که بزودی همچون لحظه ای برای او هم متصور

خواهد بود که ماهیت چنین اش بکل دگرگون شود  و ..........

اما چیزی که برایش بسیار سخت مینمود و آن اینکه خاطراتی را که

یک عمر مانوسش بوده و با شیرینیشان خندیده و با تلخیشان

گریسته و تنها مایملک او بحساب میآید چه سرنوشتی خواهند داشت و

آیا باز با او خواهند بود یا ........ ؟

آخر در این پایان راهی چیز دیگری جز آنها نداشت و همان خاطرات

گذشته است که به او اجازه نداده تا نام پارک شهر را بر همین مکانی که

اکنون نشسته برگزیند و همان باغ سنگلج را شناسد و بس .

اما پارک شهر از این نیمکتها زیاد داشت . خیلی زیاد . چند تکه چوب

سبز رنگ که با اتصال به دو پایه چدنی وظیفه مهمانداری مردمانی را

بدوش میکشیدند که هر کدام به دلیلی گذرشان بدانجا افتاده بود . برخی

برای هوا خوری و عده ای برای وقت گذرانی و گروهی هم در گذر از آن

مسیر برای رفع خستگی دقایقی را بر روی نیمکتی اطراق میکردند .

یکی از نیمکتها پذیرای دو جوانی بود که با موهایی بلند و صورتی زیبا

در عالمی شیرین و فارغ از محیط بیرون با همدیگر میگفتند و

میخندیدند . هر چند که ظاهر و البسشان بسان پسران بود اما رفتارشان به

گونه ی دختران می نمود .

آنها توجهی به دنیای پیرامون نداشتند و غرق در عوالم شیرین خود .

اما در اطراف مردمانی بودند که آنان را مینگریستند و برخی همچون گرگی

آرزوی کامیابی داشتند از آنهمه ظرافت جسم و روح .

در همان حوالی نیمکتی نیز در تصرف مادر و پسری بود که در گذر از پارک

برای رفع خستگی و تماشای مناظر لختی آسوده بودند .

مادر با نگاهی خیره به آن دو جوان با آنکه ذهنیتی مثبت از آنان داشت اما

توجهات دد صفتانه دیگران بر آنها را برنمی تافت و از تصور چنین توجهات

دیو سیرتانه ای در آینده فرزند دلبندش دلش میلرزید و هراسی

وجودش را فرا میگرفت و در آفند این ترس و بیم بود که کیف دستی

اش را محکم بخود میفشرد چرا که اکنون محتوی مقادیری دوا و درمون و

هورمون بود .

تازه از اینکه به یاد میآورد بعد از اینهمه روانپزشکی که تا به امروز

مراجعه کرده اند طبیبی حاضر شده فرزندش را به خاطر مشکل خاصش

ویزیت نماید لبخندی بر لبانش نقش میبست و وعده های امروز شنیده

اش قدرتی به او میداد تا آن هیولای هراس را راحت تر تحمل نماید .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت   توسط سوسن  |