تبليغاتX
سوسن -
افکار یک تنها
روزهای زندگی یکی پس از دیگری سپری میشد و ایام هفته شادی کنان جایشان را به

بعدی میدادند .

اما او درون تنهایی غریبی که کسی واردش نمیشد کمتر میتوانست از آن همه

شادمانی بهره ای جسته و ذره ای از آن را بدرون دنیای خود راه دهد .

                                            *******************                                             

با اسباب بازی هایش مشغول بود که مادر سراسیمه وارد شد و گفت :

ساسان  ؟؟؟ چرا هر چی صدات میکنم  جواب نمی دی پسر !!! مگه نمیشنوی ؟؟؟

ــ هان ؟؟؟ منو صدا کردین ؟؟؟ ببخشید اصلن متوجه نشدم .

مادر کمی نگاه کرد و در حالی که از شدت تحیر ابروانش را تا آخرین حد ممکن بالا 

میکشید با خود گفت : خیلی عجیبه ! این پسره حرکات و رفتارش خیلی فرق کرده

همش تو خودشه و با اسباب بازی های خواهرش مشغوله و به وسایل خودش توجهی 

نداره .

و در حالی که جناب تعجب میخواست شانه هایش را به سقف بچسباند از اتاق خارج شد .

                                            *******************

ــ مادر : از روزی که بردی موهاشو کوتاه کردی تو لکه . همش گرفتس . نمیدونم چشه !!!

ــ پدر : یعنی چه ؟؟؟ اون روز که اتفاق بدی نیوفتاد . خیلی هم بهش خوش گذشت (؟؟؟)

                                            *******************

اما آنها نمیدانستند که این سلمونی رفتن براش خیلی درد ناک بوده . آخه اون دوست

نداشت موهاشو کوتاه ببینه و با یه اسم پسرونه صداش کنند .

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت   توسط سوسن  |