بعدی میدادند .
اما او درون تنهایی غریبی که کسی واردش نمیشد کمتر میتوانست از آن همه
شادمانی بهره ای جسته و ذره ای از آن را بدرون دنیای خود راه دهد .
*******************
با اسباب بازی هایش مشغول بود که مادر سراسیمه وارد شد و گفت :
ساسان ؟؟؟ چرا هر چی صدات میکنم جواب نمی دی پسر !!! مگه نمیشنوی ؟؟؟
ــ هان ؟؟؟ منو صدا کردین ؟؟؟ ببخشید اصلن متوجه نشدم .
مادر کمی نگاه کرد و در حالی که از شدت تحیر ابروانش را تا آخرین حد ممکن بالا
میکشید با خود گفت : خیلی عجیبه ! این پسره حرکات و رفتارش خیلی فرق کرده
همش تو خودشه و با اسباب بازی های خواهرش مشغوله و به وسایل خودش توجهی
نداره .
و در حالی که جناب تعجب میخواست شانه هایش را به سقف بچسباند از اتاق خارج شد .
*******************
ــ مادر : از روزی که بردی موهاشو کوتاه کردی تو لکه . همش گرفتس . نمیدونم چشه !!!
ــ پدر : یعنی چه ؟؟؟ اون روز که اتفاق بدی نیوفتاد . خیلی هم بهش خوش گذشت (؟؟؟)
*******************
اما آنها نمیدانستند که این سلمونی رفتن براش خیلی درد ناک بوده . آخه اون دوست
نداشت موهاشو کوتاه ببینه و با یه اسم پسرونه صداش کنند .