تبليغاتX
سوسن - میلادی مجدد اما آسمانی
افکار یک تنها

 همينطور كه داشت اوج ميگرفت فرشته اي رو ديد كه روي قوس يك رنگين

كمون نشسته .

آخه اون قديما تن مامان بزرگشو جان مي بخشيد .

او كه متوجه غمش شده بود پرسيد : چي شده عزيزم ؟ توي اين عالم غم

كه مفهومي نداره . از كجا اينهمه لبريز ماتم شدي ؟ حتمن باز هم رفته

بودي سراغ زميني ها .

 فرشته كوچولو هم ماجرا رو برايش تعريف كرد .

 فرشته بزرگ گفت : اونايي كه اون پايينند آرزوي اين بالا رو دارند . اونا بعد

يك عمر مشقت آرامش جاويد اينجا نصيبشون ميشه . حالا تو ميري غصه

اونجا رو مياري بالا .

 ــ من اينجا رو دوست ندارم ميخواهم برم پايين . آخه مگه همش چقدر رو

زمين بودم ؟

روح مادر بزرگ به فكر فرو رفت . با خودش گفت : خب طفلي حق داره .

كمي مكث كرد و ادامه داد : اگر واقعن باورت اينه چونكه مصوم اومدي اينجا

از خدا اگر مصرانه بخواهي احتمال داره تقاضاتو بپذيره منتها بايد خيلي بري

بالاتر .

فرشته كوچولو ديد درنگ جايز نيست . لبخندي غمين نثارش كرد به رسم

سپاسگزاري و با قدرت هر چه تمامتر بال گشود بسوي عرش علا .

او شايد چيزي حدود چهار سال ( در مقياس زميني ) را بال ميزد و اوج

ميگرفت . آنقدر بالا رفته بود كه ديگر از رنگ آبي آسمان خبري نبود . همه جا

را نور فرا گرفته بود . با آنكه داشت صعود ميكرد اما ديگر بالي بكار نبود . خود

را ذره اي نوراني حس ميكرد كه در آن بي نهايت نور وروشنايي محو بود .

زماني متوجه شد كه فرشته اي از جنس نور و بسيار زيبا و مهربان به

استقبالش آمده و ميپرسد : هان ؟ چه شده ؟ چه باعث شده كه اينهمه

بيايي بالا ؟

جواب داد : من آسمونو دوست ندارم . ميخواهم برگردم زمين .

ــ ولي تو خوب ميدوني كه ماها قدرت عمل و انتخاب نداريم و فقط ناظريم .

 ــ ميدونم ولي آخه مگه من چقدر پايين بودم ؟ همش چهار سال . من هنوز

زميني بودنو دوست دارم .

ميخواهم برگردم زمين .

ــ خوب فكر هاتو كردي ؟ بعدن پشيمون نميشي ؟

 ــ خوبه خوب . مطمئن باشيد .

 ــ درخواستت در محظر حضرت حق مطرحه ولي ياد داشته باش كه خود

چنين خواستي . حالا برگرد و برو پايين تا به وقت مقدر دوباره در كالبدي

دميده شوي .

فرشته كوچولو با شنيدن اين موضوع خيلي خوشحال و يكباره تمامي

اندوهش زدوده شد . احساس ميكرد سبك شده . آنقدر سبك كه هر لحظه

پايين تر و پايين تر ميرود . بقدري پايين آمده بود كه يكباره خود را درون خانه

يافت . دقت كه كرد ديد بعله بازم خونشون شلوغه وانگار خبراييه .

با خود گفت : باز چي شده ؟ ايندفعه ديگه چه اتفاقي ميخواد بيافته ؟ واي

خداي من ساسان چرا تو رختخواب افتاده ؟ چرا همه دورش نشستن ؟ برا

چي همشون غمگين و ناراحتند ؟

يعني ..... يعني ......اون مرض لعنتي كه منو از جسمم بيرون كرد حالا رفته

سراغ اون ؟

باز هم حزن و اندوهش فرا گرفت . اما اينبار اميد داشت شايد مقدر بشه و با

حضور در كالبدي بتونه براي داداشيش كاري بكنه .

چهار روز ميگذشت و او حالا درون اطاق نظاره گر سوختن برادرش در تب و

تلاش اطرافيان براي نجاتش .

شب از نيمه گشته بود . جسم كم جان ساسان را ميديد كه دست داغش

را مادر در دست گرفته تا بلكه مقداري از حرارتش بدو منتقل و از تبش

كاسته شود .

آسمان صاف بود وستاره ها به يكديگر چشمك ميزدند . به ناگه آذرخشي

درخشيد و طيفي از آن جدا شده بدرون اطاق فرود امد و به وجود فرشته

كوچولو خزيد . چند لحظه اي فضاي اتاق كاملن روشن شد و دوباره برگشت

به حال قبل .

از فرشته كوچولو اثري نبود فقط طفلي ارام خوابيده بود ومادري كنار بالينش .

اما بر روي شاخه درخت توت وسط حياط فرشته یي نوپا داشت بالهاشو

مرتب ميكرد تا پروازشو آغاز كند . او روان ساسان كوچولو بود كه با روي باز

و دلي پاك تقدير را پذيرفته بود و راهي آسمونها بود . به عنوان آخرین وداع

نگاهي به پيرامون انداخت و بال گشود به آسمانها.او پيكرش را به روان

سوسن كوچولو تسليم نمود و امر حق را لبيك گفت .

آري اينك روح سوسن در كالبد ساسان دميده شده و او آرام و راحت در

خواب آرمیده و دستش در دست مادر .

با آنكه خواب هوش از سر مادر ربوده بود اما تغيير دماي دست فرزند را حس

نمود و از خواب پريد . هراسان به سوي صورتش خم شد و با برخورد بازدم

دلبندش خيالش راحت شد . به بدنش دست زد ديد اثري از آن تب لعنتي

نيست . به صداي متقاطع معجزه معجزه ي مادر اهالي خانه همه بيدار

شدند .حالا ديگر همه دور بالين سوسن كه درخواب سنگيني بسر ميبرد

حلقه زده بودند و اشك شوق گونه هايشان را برق مي انداخت .

خورشيد خانم با لطافت خاصي چند نوار طلايي را مستقيم مي تابوند تو

اتاق و پلكها شو نوازش ميداد .

سوسن آرام آرام چشماشو باز كرد و نگاهي به اطراف انداخت . چيزي به

يادش نميومد .

فقط اينو ميدونست كه ديشب را خيلي خوب خوابيده .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت   توسط سوسن  |