همينطور كه داشت اوج ميگرفت فرشته اي رو ديد كه روي قوس يك رنگين
كمون نشسته .
آخه اون قديما تن مامان بزرگشو جان مي بخشيد .
او كه متوجه غمش شده بود پرسيد : چي شده عزيزم ؟ توي اين عالم غم
كه مفهومي نداره . از كجا اينهمه لبريز ماتم شدي ؟ حتمن باز هم رفته
بودي سراغ زميني ها .
فرشته كوچولو هم ماجرا رو برايش تعريف كرد .
فرشته بزرگ گفت : اونايي كه اون پايينند آرزوي اين بالا رو دارند . اونا بعد
يك عمر مشقت آرامش جاويد اينجا نصيبشون ميشه . حالا تو ميري غصه
اونجا رو مياري بالا .
ــ من اينجا رو دوست ندارم ميخواهم برم پايين . آخه مگه همش چقدر رو
زمين بودم ؟
روح مادر بزرگ به فكر فرو رفت . با خودش گفت : خب طفلي حق داره .
كمي مكث كرد و ادامه داد : اگر واقعن باورت اينه چونكه مصوم اومدي اينجا
از خدا اگر مصرانه بخواهي احتمال داره تقاضاتو بپذيره منتها بايد خيلي بري
بالاتر .
فرشته كوچولو ديد درنگ جايز نيست . لبخندي غمين نثارش كرد به رسم
سپاسگزاري و با قدرت هر چه تمامتر بال گشود بسوي عرش علا .
او شايد چيزي حدود چهار سال ( در مقياس زميني ) را بال ميزد و اوج
ميگرفت . آنقدر بالا رفته بود كه ديگر از رنگ آبي آسمان خبري نبود . همه جا
را نور فرا گرفته بود . با آنكه داشت صعود ميكرد اما ديگر بالي بكار نبود . خود
را ذره اي نوراني حس ميكرد كه در آن بي نهايت نور وروشنايي محو بود .
زماني متوجه شد كه فرشته اي از جنس نور و بسيار زيبا و مهربان به
استقبالش آمده و ميپرسد : هان ؟ چه شده ؟ چه باعث شده كه اينهمه
بيايي بالا ؟
جواب داد : من آسمونو دوست ندارم . ميخواهم برگردم زمين .
ــ ولي تو خوب ميدوني كه ماها قدرت عمل و انتخاب نداريم و فقط ناظريم .
ــ ميدونم ولي آخه مگه من چقدر پايين بودم ؟ همش چهار سال . من هنوز
زميني بودنو دوست دارم .
ميخواهم برگردم زمين .
ــ خوب فكر هاتو كردي ؟ بعدن پشيمون نميشي ؟
ــ خوبه خوب . مطمئن باشيد .
ــ درخواستت در محظر حضرت حق مطرحه ولي ياد داشته باش كه خود
چنين خواستي . حالا برگرد و برو پايين تا به وقت مقدر دوباره در كالبدي
دميده شوي .
فرشته كوچولو با شنيدن اين موضوع خيلي خوشحال و يكباره تمامي
اندوهش زدوده شد . احساس ميكرد سبك شده . آنقدر سبك كه هر لحظه
پايين تر و پايين تر ميرود . بقدري پايين آمده بود كه يكباره خود را درون خانه
يافت . دقت كه كرد ديد بعله بازم خونشون شلوغه وانگار خبراييه .
با خود گفت : باز چي شده ؟ ايندفعه ديگه چه اتفاقي ميخواد بيافته ؟ واي
خداي من ساسان چرا تو رختخواب افتاده ؟ چرا همه دورش نشستن ؟ برا
چي همشون غمگين و ناراحتند ؟
يعني ..... يعني ......اون مرض لعنتي كه منو از جسمم بيرون كرد حالا رفته
سراغ اون ؟
باز هم حزن و اندوهش فرا گرفت . اما اينبار اميد داشت شايد مقدر بشه و با
حضور در كالبدي بتونه براي داداشيش كاري بكنه .
چهار روز ميگذشت و او حالا درون اطاق نظاره گر سوختن برادرش در تب و
تلاش اطرافيان براي نجاتش .
شب از نيمه گشته بود . جسم كم جان ساسان را ميديد كه دست داغش
را مادر در دست گرفته تا بلكه مقداري از حرارتش بدو منتقل و از تبش
كاسته شود .
آسمان صاف بود وستاره ها به يكديگر چشمك ميزدند . به ناگه آذرخشي
درخشيد و طيفي از آن جدا شده بدرون اطاق فرود امد و به وجود فرشته
كوچولو خزيد . چند لحظه اي فضاي اتاق كاملن روشن شد و دوباره برگشت
به حال قبل .
از فرشته كوچولو اثري نبود فقط طفلي ارام خوابيده بود ومادري كنار بالينش .
اما بر روي شاخه درخت توت وسط حياط فرشته یي نوپا داشت بالهاشو
مرتب ميكرد تا پروازشو آغاز كند . او روان ساسان كوچولو بود كه با روي باز
و دلي پاك تقدير را پذيرفته بود و راهي آسمونها بود . به عنوان آخرین وداع
نگاهي به پيرامون انداخت و بال گشود به آسمانها.او پيكرش را به روان
سوسن كوچولو تسليم نمود و امر حق را لبيك گفت .
آري اينك روح سوسن در كالبد ساسان دميده شده و او آرام و راحت در
خواب آرمیده و دستش در دست مادر .
با آنكه خواب هوش از سر مادر ربوده بود اما تغيير دماي دست فرزند را حس
نمود و از خواب پريد . هراسان به سوي صورتش خم شد و با برخورد بازدم
دلبندش خيالش راحت شد . به بدنش دست زد ديد اثري از آن تب لعنتي
نيست . به صداي متقاطع معجزه معجزه ي مادر اهالي خانه همه بيدار
شدند .حالا ديگر همه دور بالين سوسن كه درخواب سنگيني بسر ميبرد
حلقه زده بودند و اشك شوق گونه هايشان را برق مي انداخت .
خورشيد خانم با لطافت خاصي چند نوار طلايي را مستقيم مي تابوند تو
اتاق و پلكها شو نوازش ميداد .
سوسن آرام آرام چشماشو باز كرد و نگاهي به اطراف انداخت . چيزي به
يادش نميومد .
فقط اينو ميدونست كه ديشب را خيلي خوب خوابيده .