تبليغاتX
سوسن
افکار یک تنها

واپســین بعد از ظــهر پاییزی بود و ســفری علــمی تدارک دیده شـده برای

بازدید از سد کرج اینک او را بدینــجا رسانده بود .

سد بزرگ و کوچک و توربینها و ........... تاج سد را رویت نموده و حتی نکاتی

چند پیرامــون گنجایش و دریچه های اصــلی و فرعی و گـل و لای رســوبات

بستر و ........عمر مفیدش دریافته بود .

در کنار رودخانه نشسته بود و محو تماشــای غلیان آبی زلال بود که سـعی

داشت با سرعتی هرچه بیشتر جریان داشته باشد و با قدرتی هرچه افزون

تر به هر چه بر میخورد با خود بحرکت در آورد .

غوطـــه ور عالـــم خیــــال خود بود و غــرق رویاهایش . گویی درون یکی از

حبابهای  روی سطــــح آب قرار گرفــــته و با جــوش و خروش رود هر دم به

کنجی از خیالش کشانده میشود .

ناگــاه صدایی نا آشنا حباب خیالش را ترکاند و او از درون پرت شد به بیـرون

ــ آهای با توام آقا پســـــــر چرا جوابمو نمیدی ؟

نوایی زمخـت اما دلنشین . به سان صدای پسرکی گرفتــار بلــوغ و سرمای

شدید نوش جان کرده .

اطراف را نگاهی انداخت . اما کسی را نیافت . جمع همکلاسان همسفر را

کـمی بالاتر در زیر درختان حاشیه جاده یافـت . پس کســی نبــود که بتـواند

صدا را بدو منسوب بداند .

باز آن صدا خطابش کرد :

ــ منم . اینجا . وسط  آب رو نیـــگا کن .

متوجه تخته سنگ بزرگی شد که میـان جریان آب قـرار گرفتـــه بود . باورش

نمیشد . با بهت و حیرت جواب داد : حالا از کجا فهمیدی من پسرم ؟

ــ عجب حرفی میزنی ها !!! خب معلومه دیگه .

جواب داد :از کجا مطمئنی که معلومه ؟

ــ مگه فرقی هـم میکنه ؟ مهــم اینـه که زنده ای و فرصت زندگی به سبک

یک انسان رو داری . امکانات و اختیاراتی داری که خیلی از موجودات دیگه از 

داشتنشون محرومند . سعــی کن این موقعیت ها رو مفــت از دست ندی .

اینقــدر که تو شاکی تشریف داری اگه بجای من بودی چکار میکردی ؟ اون

بالا رو نگاه کن . اون قلـــه سر به فلک کشیده رو میبینی ؟ منــم یک روزی

تو دامنه اون بودم . آخه اون بابا بزرگـــمه . خیلی سال پیش اون وقتـــها که

تو هنـوز بدنیا نیومده بودی جدمون زمین یک ســـرفه ای کرد و یک تکـــونی

خورد و من از اون بالا افتادم اینجـــا . حالا خیلـــی ساله که من تک و تنهـــا

وسط این رودخونه جا خوش کردم . یک موقع هایی اینقدر سطــــح آبش رو 

بالا میبره که میمــــونم زیر آب . همــش در تلاشـــه که منو از جا بکنه و با

خودش ببره . اینقدر این طرف و اون طرف بکوبه تا تکه تکه بشـم و جزیی از

خرده سنگهای کف رودخونه به حساب بیام . اما من از جام تکون نمیخورم

و همینجا میمونم و ثابت میکنم که : 

                       خواستن توانستن است

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت   توسط سوسن  |