تق تق تق
این صدای قلم خانم معلم کلاس دوم دبستان ملی کوشش بود که به لبه
چوبین میز نواخته میشد تا بلــکه پسرکی کـت شلوار سرمه ای پوش را
که در ردیف پسـران نشـسته و خیره به نقـطه ای در افکارش غوطه ور به
حضـور در کلاس فرا خواند . اما انـگـــار نه انگـــار . تلنگـــر ها سودی نداشت
پس بناچار بانگ بر آورد :
ساسان ! ساسان !
ــ ب ب ب بعلـــــــه......
ــ معلوم هست کجاها داری سیر میکنی ؟
ــ اجازه خانوم . اجازه ...... هیچ کجا .
ــ نخیر . الآن یکـــربع ساعتــه کـــــه متوجهـت هستم . حواست کجاست
پسر ؟ به چی داشتی فکر میکــــردی ؟
ــ خانم اجازه ...... هیچ چی ......
ــ پسر جان میدونم کــه جسمت اینجا بود ولــی فکرت نه . راستشو بگـو
ذهنتو چی مشغول کرده بود ؟
و پسرک سرش را پایین می اندازد و هیچ نمی گوید .
ــ آقای ساسان خان بلند شو بایست و برایمان تعریف کن که حواست
کجــــــا بود ؟
او بلند میشود و می ایستد و همین کمی به او جسارت می بخشد .
با خود می اندیشد که آیا افکاری که کلـــی در آنها غوطــــه خورده و لذت
برده را باز گوید یا نه .
اما طنین بلند و آمـــرانه خانم معلم بصدا در می آید که :
ــ ساسان !! یا لا .
ــ خانم اجازه ..... داشتم فکــر میکردم چه جوری میــشه یه شـــلوار رو
تبدیلش کرد به دامن .
در حالیکه از فرط تعجب تمام مویرگهای صورت نحیف خانم معلــم تبدیل
میشد به شاهرگ پرسید :
ــ خب . نتیجه ای هم گرفتی ؟
ــ خانم اجازه . راستش به این نتیجه رسیدم که اگه دوخت پاچـــــه های
شلوار رو بشکافیم و با یک دوخت در جلو و یک دوخت در عقب لنگه های
اونو دوباره به همدیگه بدوزیم میشه دامن . فقط باید حواسـمون باشه
موقع پوشیدن زیپشو بندازیم پشت .
صدای خنده بچــــه ها بلنــــد میشود و خانم معلم سرتا پا متعجب اینـک
خشمگین برای مراجعت دوباره نظم و سکوت به کلاس فریاد میکـشد :
ــ ساکــــــــــت .
بعد با عصبانیت رو میکند به ساسان و می گوید :
ــ زود باش برو گـــوشـــــه کلاس بایست تا دیگه از این نبوغ ها از خودت
بخرج ندی . باید تا آخر زنـــــگ دو تا دستهاتو و یک پاتو بالا بگیری .
ساسان در حالیکه پشت به کلاس تنبیه استحقاقی را بجـــــا میآورد با
خود میاندیشید که : پاچه های اون شلوار باید کوتاه هم بشه تا وقتی
دامن شد و خواستی یک همچین مراســـــمی رو بجا بیاری بتونی یه
پاتو بالا نیگر داری .
کلاس کاملن مرتب بود و ساکــت . فقط صدای یکی از شاگــردها بگـــوش
میرسید که کتاب فارسی را رو خوانی میکرد .
این بار خانم معلم در حالیکه پشت میزش نشسته بود به نقطه ای روی
دیوار ته کلاس خیره شده بود و در عالمی دیگر بود . او به این فکـــــر
میکرد که چرا ذهن ساسان به چنین موضوعی مشغول بوده .
شاگردی که داشت کتاب را میخواند با اتمام کارش کمــی سکــــــوت کرد
و وقتی معلم را غــــرق افکارش یافت تصمیم گرفت یکــبار دیگر درس
را از اول بخواند .
و اما خانم معلم مرتب با خودش کلنجار می رفت و راه به جایی نمــی برد
تا اینکه سر در گـــم از جا بلنـــد شــد و رفت نزد ساسان و در حالـــیکه
خم میشد در گوشش آرام پرسید :
ــ ساسان جان !! ..... حالا برای چی میخواستی شلوار رو دامنش کنی ؟؟
ــ خانم اجازه ...... برای اینکه منو بنشونید تو ردیف دخترا .
بعدی میدادند .
اما او درون تنهایی غریبی که کسی واردش نمیشد کمتر میتوانست از آن همه
شادمانی بهره ای جسته و ذره ای از آن را بدرون دنیای خود راه دهد .
*******************
با اسباب بازی هایش مشغول بود که مادر سراسیمه وارد شد و گفت :
ساسان ؟؟؟ چرا هر چی صدات میکنم جواب نمی دی پسر !!! مگه نمیشنوی ؟؟؟
ــ هان ؟؟؟ منو صدا کردین ؟؟؟ ببخشید اصلن متوجه نشدم .
مادر کمی نگاه کرد و در حالی که از شدت تحیر ابروانش را تا آخرین حد ممکن بالا
میکشید با خود گفت : خیلی عجیبه ! این پسره حرکات و رفتارش خیلی فرق کرده
همش تو خودشه و با اسباب بازی های خواهرش مشغوله و به وسایل خودش توجهی
نداره .
و در حالی که جناب تعجب میخواست شانه هایش را به سقف بچسباند از اتاق خارج شد .
*******************
ــ مادر : از روزی که بردی موهاشو کوتاه کردی تو لکه . همش گرفتس . نمیدونم چشه !!!
ــ پدر : یعنی چه ؟؟؟ اون روز که اتفاق بدی نیوفتاد . خیلی هم بهش خوش گذشت (؟؟؟)
*******************
اما آنها نمیدانستند که این سلمونی رفتن براش خیلی درد ناک بوده . آخه اون دوست
نداشت موهاشو کوتاه ببینه و با یه اسم پسرونه صداش کنند .