تبليغاتX
سوسن
افکار یک تنها

با آرزوی سالی سرشار از موفقیت و کامیابی برای تمامی آنان که فرصــت

حضور یافته اند و امید برآورده شدن آرزوهای جا خوش کرده و شاید حتــی

فراموش شده ی ته دلهاشان در حالی که وجود دارند و همراهانی هستند

دایم و وفادار . آمــــــــــــــــــــین  


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت   توسط سوسن  | 

واپســین بعد از ظــهر پاییزی بود و ســفری علــمی تدارک دیده شـده برای

بازدید از سد کرج اینک او را بدینــجا رسانده بود .

سد بزرگ و کوچک و توربینها و ........... تاج سد را رویت نموده و حتی نکاتی

چند پیرامــون گنجایش و دریچه های اصــلی و فرعی و گـل و لای رســوبات

بستر و ........عمر مفیدش دریافته بود .

در کنار رودخانه نشسته بود و محو تماشــای غلیان آبی زلال بود که سـعی

داشت با سرعتی هرچه بیشتر جریان داشته باشد و با قدرتی هرچه افزون

تر به هر چه بر میخورد با خود بحرکت در آورد .

غوطـــه ور عالـــم خیــــال خود بود و غــرق رویاهایش . گویی درون یکی از

حبابهای  روی سطــــح آب قرار گرفــــته و با جــوش و خروش رود هر دم به

کنجی از خیالش کشانده میشود .

ناگــاه صدایی نا آشنا حباب خیالش را ترکاند و او از درون پرت شد به بیـرون

ــ آهای با توام آقا پســـــــر چرا جوابمو نمیدی ؟

نوایی زمخـت اما دلنشین . به سان صدای پسرکی گرفتــار بلــوغ و سرمای

شدید نوش جان کرده .

اطراف را نگاهی انداخت . اما کسی را نیافت . جمع همکلاسان همسفر را

کـمی بالاتر در زیر درختان حاشیه جاده یافـت . پس کســی نبــود که بتـواند

صدا را بدو منسوب بداند .

باز آن صدا خطابش کرد :

ــ منم . اینجا . وسط  آب رو نیـــگا کن .

متوجه تخته سنگ بزرگی شد که میـان جریان آب قـرار گرفتـــه بود . باورش

نمیشد . با بهت و حیرت جواب داد : حالا از کجا فهمیدی من پسرم ؟

ــ عجب حرفی میزنی ها !!! خب معلومه دیگه .

جواب داد :از کجا مطمئنی که معلومه ؟

ــ مگه فرقی هـم میکنه ؟ مهــم اینـه که زنده ای و فرصت زندگی به سبک

یک انسان رو داری . امکانات و اختیاراتی داری که خیلی از موجودات دیگه از 

داشتنشون محرومند . سعــی کن این موقعیت ها رو مفــت از دست ندی .

اینقــدر که تو شاکی تشریف داری اگه بجای من بودی چکار میکردی ؟ اون

بالا رو نگاه کن . اون قلـــه سر به فلک کشیده رو میبینی ؟ منــم یک روزی

تو دامنه اون بودم . آخه اون بابا بزرگـــمه . خیلی سال پیش اون وقتـــها که

تو هنـوز بدنیا نیومده بودی جدمون زمین یک ســـرفه ای کرد و یک تکـــونی

خورد و من از اون بالا افتادم اینجـــا . حالا خیلـــی ساله که من تک و تنهـــا

وسط این رودخونه جا خوش کردم . یک موقع هایی اینقدر سطــــح آبش رو 

بالا میبره که میمــــونم زیر آب . همــش در تلاشـــه که منو از جا بکنه و با

خودش ببره . اینقدر این طرف و اون طرف بکوبه تا تکه تکه بشـم و جزیی از

خرده سنگهای کف رودخونه به حساب بیام . اما من از جام تکون نمیخورم

و همینجا میمونم و ثابت میکنم که : 

                       خواستن توانستن است

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت   توسط سوسن  | 

خانم پاییزه با اذن حق چتر خود را بر ارض گسترده بود و با تماشای درختان

بی برگ و بر و عور و زمین زرین پوش لذت میبرد .

حتی از اینکه میدید آقا باده را به تلاطم در آورده و چنان لبریز انرژی مثبت اش

کرده که سکون و آرامش اقیانوس ها را سلب میکند احساس شعف و قدرت

میکرد و این همه را مدیون حضرت دوست .

سوسن در گوشه ای از این دنیای پهناور بر روی پلکانی آجرچین آرام و

ساکت نشسته بود و با آنکه باد خزان هر آن از سویی بر او می تاخت و

با بحرکت درآوردن تنومند ترین درختان حیاط را جولانگاه نمایش قدرت خود

ساخته بود محو تماشای تک برگ رنگ و رو باخته ای آویزان بر برهنه

شاخه ای بود که یکه و تنها با حریفی قدر که سعی در جدا کردنش را

داشت دست و پنجه نرم میکرد .

ستیزی نا برابر .

او خود را تبلوری از آن برگ می پنداشت و رفتار محیط را بسان باد .

به یاد می آورد که اطرافیانش از اینکه مداوا های چند ساله موثر بوده و

حرکات و سکناتش رنگ و بویی اناث گونه ندارد چقدر راضی اند و مرتب

زمزمه میکنند : شکر خدا ادا و اطفارش چقدر خوب شده !!!!!!!!

و باز بیاد می آورد که از تاثیر معالجات شیمیایی طولانی مدت بر روی روند

رشد قسمتهایی از جسمش چقدر رضایتمند و چه با غرور میگویند :

الحمد ا.... فرم بدنش هم کاملن پسرونه شده !!!!!!!!

اما همه اینها مانند دیگران برایش رضایتبخش نمی نمود بلکه مکدرات

خاطرش را هم فراهم میساخت و همین احساسات متضاد دیواری آهنین

برایش تدارک میدید به نام تنهـــــــــــــــــــــــــــــــــــایی .

آنها با او چه کرده بودند ؟

مگر آدمی فقط جسم است و بس ؟

اگر اینگونه جسم اش برایشان مهم مینماید پس سهم روانش چه ؟

چرا آنها درک نمی کنند حتی نامی که خطابش میکنند خوشایندش

نیست و فقط از لحن صوتشان متوجه میشود که کسی را با او کاریست .

پس این دیوار آهنین واقعیتی است و این حق اوست که با تمام وجودش

آن را حس کند و بپذیرد که : تنهـــــــــــــــــــــاست .

ناگهان بیاد آن برگ افتاد . نگاهش را بسویش چرخاند . ولی او را نیافت .

دقت کرد . باز هم بیشتر . اما او نبود .

بله دست تقدیر آن نازنین را از شاخه جدا کرده بود و او نیز پذیرفته بود

سرنوشتش را .

باز به دنیای درونش برگشت . آیا سرنوشت همه تنهایان چنین است ؟

بادی دگر وزید و دورش پیچید و در حالیکه تنش را قلقلک میداد حس کرد

سردش شده . مورمورش میشد . خودش را جمع و جور میکرد که قطره

بارانی بر گونه اش غلطید .

همچون تک قطره ای که بر سطح آرام و ساکن آب چکیده میشود و حلقه

هایی دوار بر گردش .

کمی دقت کرد . دید آن حلقه ها که هر لحظه فراخ تر میشوند و دورتر

آوایی سرداده اند و آن اینکه :

قوی باش که ضعیفان پایمالند و قویان پایدار .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت   توسط سوسن  | 

   آدم یه روز دنیا میاد 

   یه روزم از دنیا میره

   کسی که عاشق نباشه

    تنــها میاد تنــها میره

این صدای رادیو تک موج آیوا بود که در دست چروک خورده پیر مردی

جا خوش کرده بود و با بضاعت کم تکنولوژیکش اما با سماجت فراوان طرب

افشانی میکرد و بقولی ترانه ای کوچه بازاری را در شعاعی چند متری

پخش میکرد .

اما پیر مرد که بر روی نیمکتی نشسته بود اصلن حواسش به این الحان

نبود وفقط صدای شر شر و لوپ لوپ آب فواره ها را می شنید که با سرعت

هرچه تمامتر بالا میرفتند و با شتابی افزون تر پایین می آمدند .

پیر مرد با آنها همذات پنداری میکرد . چرا که بسان همان قطرات خود را در

روز های واپسینی میدید که وقتی به پایین میرسند به مجموعه

آبهای استخر ملحق شده ودیگر آن قطره نمی نمایند .

او نیز می اندیشید که بزودی همچون لحظه ای برای او هم متصور

خواهد بود که ماهیت چنین اش بکل دگرگون شود  و ..........

اما چیزی که برایش بسیار سخت مینمود و آن اینکه خاطراتی را که

یک عمر مانوسش بوده و با شیرینیشان خندیده و با تلخیشان

گریسته و تنها مایملک او بحساب میآید چه سرنوشتی خواهند داشت و

آیا باز با او خواهند بود یا ........ ؟

آخر در این پایان راهی چیز دیگری جز آنها نداشت و همان خاطرات

گذشته است که به او اجازه نداده تا نام پارک شهر را بر همین مکانی که

اکنون نشسته برگزیند و همان باغ سنگلج را شناسد و بس .

اما پارک شهر از این نیمکتها زیاد داشت . خیلی زیاد . چند تکه چوب

سبز رنگ که با اتصال به دو پایه چدنی وظیفه مهمانداری مردمانی را

بدوش میکشیدند که هر کدام به دلیلی گذرشان بدانجا افتاده بود . برخی

برای هوا خوری و عده ای برای وقت گذرانی و گروهی هم در گذر از آن

مسیر برای رفع خستگی دقایقی را بر روی نیمکتی اطراق میکردند .

یکی از نیمکتها پذیرای دو جوانی بود که با موهایی بلند و صورتی زیبا

در عالمی شیرین و فارغ از محیط بیرون با همدیگر میگفتند و

میخندیدند . هر چند که ظاهر و البسشان بسان پسران بود اما رفتارشان به

گونه ی دختران می نمود .

آنها توجهی به دنیای پیرامون نداشتند و غرق در عوالم شیرین خود .

اما در اطراف مردمانی بودند که آنان را مینگریستند و برخی همچون گرگی

آرزوی کامیابی داشتند از آنهمه ظرافت جسم و روح .

در همان حوالی نیمکتی نیز در تصرف مادر و پسری بود که در گذر از پارک

برای رفع خستگی و تماشای مناظر لختی آسوده بودند .

مادر با نگاهی خیره به آن دو جوان با آنکه ذهنیتی مثبت از آنان داشت اما

توجهات دد صفتانه دیگران بر آنها را برنمی تافت و از تصور چنین توجهات

دیو سیرتانه ای در آینده فرزند دلبندش دلش میلرزید و هراسی

وجودش را فرا میگرفت و در آفند این ترس و بیم بود که کیف دستی

اش را محکم بخود میفشرد چرا که اکنون محتوی مقادیری دوا و درمون و

هورمون بود .

تازه از اینکه به یاد میآورد بعد از اینهمه روانپزشکی که تا به امروز

مراجعه کرده اند طبیبی حاضر شده فرزندش را به خاطر مشکل خاصش

ویزیت نماید لبخندی بر لبانش نقش میبست و وعده های امروز شنیده

اش قدرتی به او میداد تا آن هیولای هراس را راحت تر تحمل نماید .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت   توسط سوسن  | 

تق تق تق

تق تق تق

این صدای قلم خانم معلم کلاس دوم دبستان ملی کوشش بود که به لبه

چوبین میز نواخته میشد تا بلــکه پسرکی کـت شلوار سرمه ای پوش را

که در ردیف پسـران نشـسته و خیره به نقـطه ای در افکارش غوطه ور به

حضـور در کلاس فرا خواند . اما انـگـــار نه انگـــار . تلنگـــر ها سودی نداشت

پس بناچار بانگ بر آورد :

ساسان ! ساسان !

ــ ب ب ب بعلـــــــه......

ــ معلوم هست کجاها داری سیر میکنی ؟

ــ  اجازه خانوم . اجازه ...... هیچ کجا .

ــ نخیر . الآن یکـــربع ساعتــه کـــــه متوجهـت هستم . حواست کجاست

پسر ؟ به چی داشتی فکر میکــــردی ؟

ــ خانم اجازه ...... هیچ چی ......

ــ پسر جان میدونم کــه جسمت اینجا بود ولــی فکرت نه . راستشو بگـو

ذهنتو چی مشغول کرده بود ؟

و پسرک سرش را پایین می اندازد و هیچ نمی گوید .

ــ آقای ساسان خان بلند شو بایست و برایمان تعریف کن که حواست

کجــــــا بود ؟

او بلند میشود و می ایستد و همین کمی به او جسارت می بخشد .

با خود می اندیشد که آیا افکاری که کلـــی در آنها غوطــــه خورده و لذت

برده را باز گوید یا نه .

اما طنین بلند و آمـــرانه خانم معلم بصدا در می آید که :

ــ ساسان !! یا لا .

ــ خانم اجازه ..... داشتم فکــر میکردم چه جوری میــشه یه شـــلوار رو

تبدیلش کرد به دامن .

در حالیکه از فرط تعجب تمام مویرگهای صورت نحیف خانم معلــم تبدیل

میشد به شاهرگ پرسید :

ــ خب . نتیجه ای هم گرفتی ؟

ــ خانم اجازه . راستش به این نتیجه رسیدم که اگه دوخت پاچـــــه های 

شلوار رو بشکافیم و با یک دوخت در جلو و یک دوخت در عقب لنگه های

اونو دوباره به همدیگه بدوزیم میشه دامن . فقط باید حواسـمون باشه 

موقع پوشیدن زیپشو بندازیم پشت .

صدای خنده بچــــه ها بلنــــد میشود و خانم معلم سرتا پا متعجب اینـک

خشمگین برای مراجعت دوباره نظم و سکوت به کلاس فریاد میکـشد :

ــ ساکــــــــــت .

بعد با عصبانیت رو میکند به ساسان و می گوید :

ــ زود باش برو گـــوشـــــه کلاس بایست تا دیگه از این نبوغ ها از خودت 

بخرج ندی . باید تا آخر زنـــــگ دو تا دستهاتو و یک پاتو بالا بگیری .

ساسان در حالیکه پشت به کلاس تنبیه استحقاقی را بجـــــا میآورد با

خود میاندیشید که : پاچه های اون شلوار باید کوتاه هم بشه تا وقتی 

دامن شد و خواستی یک همچین مراســـــمی رو بجا بیاری بتونی یه 

پاتو بالا نیگر داری .

کلاس کاملن مرتب بود و ساکــت . فقط صدای یکی از شاگــردها بگـــوش 

میرسید که کتاب فارسی را رو خوانی میکرد .

این بار خانم معلم در حالیکه پشت میزش نشسته بود به نقطه ای روی

دیوار ته کلاس خیره شده بود و در عالمی دیگر بود . او به این فکـــــر

میکرد که چرا ذهن ساسان به چنین موضوعی مشغول بوده .

شاگردی که داشت کتاب را میخواند با اتمام کارش کمــی سکــــــوت کرد

و وقتی معلم را غــــرق افکارش یافت تصمیم گرفت یکــبار دیگر درس 

را از اول بخواند .

و اما خانم معلم مرتب با خودش کلنجار می رفت و راه به جایی نمــی برد

تا اینکه سر در گـــم از جا بلنـــد شــد و رفت نزد ساسان و در حالـــیکه

خم میشد در گوشش آرام پرسید :

ــ ساسان جان !! ..... حالا برای چی میخواستی شلوار رو دامنش کنی ؟؟

ــ خانم اجازه ...... برای اینکه منو بنشونید تو ردیف دخترا .

       

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت   توسط سوسن  | 

روزهای زندگی یکی پس از دیگری سپری میشد و ایام هفته شادی کنان جایشان را به

بعدی میدادند .

اما او درون تنهایی غریبی که کسی واردش نمیشد کمتر میتوانست از آن همه

شادمانی بهره ای جسته و ذره ای از آن را بدرون دنیای خود راه دهد .

                                            *******************                                             

با اسباب بازی هایش مشغول بود که مادر سراسیمه وارد شد و گفت :

ساسان  ؟؟؟ چرا هر چی صدات میکنم  جواب نمی دی پسر !!! مگه نمیشنوی ؟؟؟

ــ هان ؟؟؟ منو صدا کردین ؟؟؟ ببخشید اصلن متوجه نشدم .

مادر کمی نگاه کرد و در حالی که از شدت تحیر ابروانش را تا آخرین حد ممکن بالا 

میکشید با خود گفت : خیلی عجیبه ! این پسره حرکات و رفتارش خیلی فرق کرده

همش تو خودشه و با اسباب بازی های خواهرش مشغوله و به وسایل خودش توجهی 

نداره .

و در حالی که جناب تعجب میخواست شانه هایش را به سقف بچسباند از اتاق خارج شد .

                                            *******************

ــ مادر : از روزی که بردی موهاشو کوتاه کردی تو لکه . همش گرفتس . نمیدونم چشه !!!

ــ پدر : یعنی چه ؟؟؟ اون روز که اتفاق بدی نیوفتاد . خیلی هم بهش خوش گذشت (؟؟؟)

                                            *******************

اما آنها نمیدانستند که این سلمونی رفتن براش خیلی درد ناک بوده . آخه اون دوست

نداشت موهاشو کوتاه ببینه و با یه اسم پسرونه صداش کنند .

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت   توسط سوسن  | 

 همينطور كه داشت اوج ميگرفت فرشته اي رو ديد كه روي قوس يك رنگين

كمون نشسته .

آخه اون قديما تن مامان بزرگشو جان مي بخشيد .

او كه متوجه غمش شده بود پرسيد : چي شده عزيزم ؟ توي اين عالم غم

كه مفهومي نداره . از كجا اينهمه لبريز ماتم شدي ؟ حتمن باز هم رفته

بودي سراغ زميني ها .

 فرشته كوچولو هم ماجرا رو برايش تعريف كرد .

 فرشته بزرگ گفت : اونايي كه اون پايينند آرزوي اين بالا رو دارند . اونا بعد

يك عمر مشقت آرامش جاويد اينجا نصيبشون ميشه . حالا تو ميري غصه

اونجا رو مياري بالا .

 ــ من اينجا رو دوست ندارم ميخواهم برم پايين . آخه مگه همش چقدر رو

زمين بودم ؟

روح مادر بزرگ به فكر فرو رفت . با خودش گفت : خب طفلي حق داره .

كمي مكث كرد و ادامه داد : اگر واقعن باورت اينه چونكه مصوم اومدي اينجا

از خدا اگر مصرانه بخواهي احتمال داره تقاضاتو بپذيره منتها بايد خيلي بري

بالاتر .

فرشته كوچولو ديد درنگ جايز نيست . لبخندي غمين نثارش كرد به رسم

سپاسگزاري و با قدرت هر چه تمامتر بال گشود بسوي عرش علا .

او شايد چيزي حدود چهار سال ( در مقياس زميني ) را بال ميزد و اوج

ميگرفت . آنقدر بالا رفته بود كه ديگر از رنگ آبي آسمان خبري نبود . همه جا

را نور فرا گرفته بود . با آنكه داشت صعود ميكرد اما ديگر بالي بكار نبود . خود

را ذره اي نوراني حس ميكرد كه در آن بي نهايت نور وروشنايي محو بود .

زماني متوجه شد كه فرشته اي از جنس نور و بسيار زيبا و مهربان به

استقبالش آمده و ميپرسد : هان ؟ چه شده ؟ چه باعث شده كه اينهمه

بيايي بالا ؟

جواب داد : من آسمونو دوست ندارم . ميخواهم برگردم زمين .

ــ ولي تو خوب ميدوني كه ماها قدرت عمل و انتخاب نداريم و فقط ناظريم .

 ــ ميدونم ولي آخه مگه من چقدر پايين بودم ؟ همش چهار سال . من هنوز

زميني بودنو دوست دارم .

ميخواهم برگردم زمين .

ــ خوب فكر هاتو كردي ؟ بعدن پشيمون نميشي ؟

 ــ خوبه خوب . مطمئن باشيد .

 ــ درخواستت در محظر حضرت حق مطرحه ولي ياد داشته باش كه خود

چنين خواستي . حالا برگرد و برو پايين تا به وقت مقدر دوباره در كالبدي

دميده شوي .

فرشته كوچولو با شنيدن اين موضوع خيلي خوشحال و يكباره تمامي

اندوهش زدوده شد . احساس ميكرد سبك شده . آنقدر سبك كه هر لحظه

پايين تر و پايين تر ميرود . بقدري پايين آمده بود كه يكباره خود را درون خانه

يافت . دقت كه كرد ديد بعله بازم خونشون شلوغه وانگار خبراييه .

با خود گفت : باز چي شده ؟ ايندفعه ديگه چه اتفاقي ميخواد بيافته ؟ واي

خداي من ساسان چرا تو رختخواب افتاده ؟ چرا همه دورش نشستن ؟ برا

چي همشون غمگين و ناراحتند ؟

يعني ..... يعني ......اون مرض لعنتي كه منو از جسمم بيرون كرد حالا رفته

سراغ اون ؟

باز هم حزن و اندوهش فرا گرفت . اما اينبار اميد داشت شايد مقدر بشه و با

حضور در كالبدي بتونه براي داداشيش كاري بكنه .

چهار روز ميگذشت و او حالا درون اطاق نظاره گر سوختن برادرش در تب و

تلاش اطرافيان براي نجاتش .

شب از نيمه گشته بود . جسم كم جان ساسان را ميديد كه دست داغش

را مادر در دست گرفته تا بلكه مقداري از حرارتش بدو منتقل و از تبش

كاسته شود .

آسمان صاف بود وستاره ها به يكديگر چشمك ميزدند . به ناگه آذرخشي

درخشيد و طيفي از آن جدا شده بدرون اطاق فرود امد و به وجود فرشته

كوچولو خزيد . چند لحظه اي فضاي اتاق كاملن روشن شد و دوباره برگشت

به حال قبل .

از فرشته كوچولو اثري نبود فقط طفلي ارام خوابيده بود ومادري كنار بالينش .

اما بر روي شاخه درخت توت وسط حياط فرشته یي نوپا داشت بالهاشو

مرتب ميكرد تا پروازشو آغاز كند . او روان ساسان كوچولو بود كه با روي باز

و دلي پاك تقدير را پذيرفته بود و راهي آسمونها بود . به عنوان آخرین وداع

نگاهي به پيرامون انداخت و بال گشود به آسمانها.او پيكرش را به روان

سوسن كوچولو تسليم نمود و امر حق را لبيك گفت .

آري اينك روح سوسن در كالبد ساسان دميده شده و او آرام و راحت در

خواب آرمیده و دستش در دست مادر .

با آنكه خواب هوش از سر مادر ربوده بود اما تغيير دماي دست فرزند را حس

نمود و از خواب پريد . هراسان به سوي صورتش خم شد و با برخورد بازدم

دلبندش خيالش راحت شد . به بدنش دست زد ديد اثري از آن تب لعنتي

نيست . به صداي متقاطع معجزه معجزه ي مادر اهالي خانه همه بيدار

شدند .حالا ديگر همه دور بالين سوسن كه درخواب سنگيني بسر ميبرد

حلقه زده بودند و اشك شوق گونه هايشان را برق مي انداخت .

خورشيد خانم با لطافت خاصي چند نوار طلايي را مستقيم مي تابوند تو

اتاق و پلكها شو نوازش ميداد .

سوسن آرام آرام چشماشو باز كرد و نگاهي به اطراف انداخت . چيزي به

يادش نميومد .

فقط اينو ميدونست كه ديشب را خيلي خوب خوابيده .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت   توسط سوسن  | 

روي آب حوض حياطشون چند تا قاصدك شناور بودند كه هرازگاهي نسيمي

جابجاشون ميكرد.

آسمون نسبتن صاف بود با چند تا ابر سفيد كوچولو .

فرشته كوچولو روي يكي از اون ابرها نشسته بود و ضمن تماشاي خونشون

تو اين فكر بود كه اسم داداشي فينگيليش رو چي گذاشتن؟

با تمام بي وزني كه داشت احساس ميكرد براي خانوم ابره ميزبانش باز هم

سنگينه چرا كه مرتب پايين تر و پايين تر ميرفت و او از اين موضوع

خوشحال .

چرا كه بهتر ميتونست تو خونه سرك بكشه و از اوضاع سر در بياره .

با خودش فكر ميكرد : اونا منو كه سوسن صدايم ميكردن ولي چند بار از

مامي شنيدم كه ميگفت اگه بعدي پسر شه اسمشو ميذاريم ساسان .

حتمن همين كارو كردن .

 بهتره برم پايين تر ببينم چه خبره .

 خيلي پايين نرفته بود كه يهو شوكه شد .

باورش نميشد برادر تازه واردش يك غاصب باشه چرا كه اتاقي رو كه هشت

سال مال او بود اشغال كرده بود .اتاقي كه چهار سال اولش را او مالك

مطلق بود .

درسته كه در اتاقش چهار سال بعدي را هميشه بسته بود اما سالي يكبار

اونهم براي دو سه روز روح زندگي به اتاقش دميده ميشد .

چند روز مونده به روز تولدش در اتاق باز ميشد و گردگيري ميشد و آب و

جارويي .آذين هايي هم كه بسته شده بود هميشه بودند .

روز تولدش رو هم كه جشن ميگرفتند .جشني به پا ميشد كه هر چه بزن و

بكوبش شديد تر ميشد اشك بيشتري را ميطلبيد .

خونه پر ميشد از مهمون و همه ميخواستند تظاهر كنند تو جشن تولدند ولي

مگه غم هجرش به اونا اين اجازه رو ميداد كه به يادش نباشن و افسوس

نبودنشو نخورن .

تو اطاق رو كه نگاه كرد يهو بهم ريخت و گفت : واي خداي من كمد اسباب

بازي هامو ببين اين پسره هنوز نيومده ماشين و توپ و تفنگش جا خوش

كردن ميون عروسكاي من . اين پدر سوخته نه فقط اتاقمو تصرف كرده جاي

منو هم تو دل اونا تصاحب ميكنه و به مرور زمان خاطرات منو به باد

فراموشي ميده .

چند وقت ديگه اونا اصلن يادشون بره كه منم روزي ميونشون بودم وعضوي

از اون خونه .

بهتره برم وديگه اينطرفا پيدام نشه .

دلش بد جوري گرفت .

 حس ميكرد ديگر تعلقي به اين خونه نداره .

 احساس ميكرد غم تمام دنيا رو دوششه .

 اونم همه رو جمع كرد و ريخت تو بالهاش .

بالهاش تحمل اون همه غمو نداشتن پس به حركت در اومدن تا اونو

ببرن تو آسمونا . اون بالا بالاها.........

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت   توسط سوسن  | 

شبی سرد از سالهای دهه چهل بود که در یکی از محله های شهر کودکی قدم به عرصه وجود نهاد تا

که غم خانه ای را که اندوه چهار ساله مرگ دخترکی چهار ساله در بر گرفته بود بزداید .

همه اهالی خانه غرق شادی بودند حال وهوای خانه کاملن تغییر کرده بود و سکوت دردناک جایش را

را داده بود به هلهله شادی . صدای شادمانی و سرور دوباره انجا طنین انداز شده بود

صدا انقدر بلند بود که نه تنها در کوچه و محله میپیچید بلکه تا اسمان هم میرفت

 اون بالا ها توی اسمون سرد و ابری فرشته ی کوچک و مهربونی بود که از اون بالا همیشه ناظر بود

بر سکوت و اندوهی که خود با پرواز از تن تنها طفل خانه بر جای گذاشته بود

اما امشب او هم متوجه میشد که گویا خبر هایی باید باشد

ارام ارام ارتفاع کم میکرد و دقت میکرد تا دریابد چه اتفاقی روی داده که توانسته رنگ غم هجرش را از

انجا بزداید

پس پایین تر امد و پایین تر

وقتی که بر اوضاع مسلط تر شد دریافت که شواهد و قراین خبر ورورد تازه واردی را میدهد

اری او به زودی متوجه شد که برادری از او در قالب تازه ای متولد شده است

ابتدا غمی احاطه اش کرد از این که نمیتوانست با حضور فیزیکی خود در جمع خانواده در شادمانی

انها شریک شود اما لختی بعد یادش امد که در همه این مدت همیشه تنها غم و اندوهش غم و درد

عزیزانش بوده وبس

پس این میلاد را به عنوان خاتم اندوه ها و غم های عزیزانش به فال نیک گرفت و دو باره اوج گرفت و

اوج گرفت و رفت اون بالا بالاها..........................

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت   توسط سوسن  | 

سلام

امیدوارم سال ۱۳۸۵ سال خوبی برای همه باشه

بخصوص عزیزی چون شما

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم فروردین 1385ساعت   توسط سوسن  |